امروز: ۱۳۹۸/۸/۳۰
www.Bohraan.com
مدیر سایت
 
دکتر سیدمجتبی احمدی

پربیننده ترین ها

جستجو
   

سيستم كاربري
E-mail
کلمه رمز
» كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟
» عضويت کاربران جديد

آمار بازدیدکنندگان سایت

آب و هوا



ارسال به دوستان  نسخه چاپی
دکتر مجد الدین کیوانی:
 دکتر خطیبی ؛ مرد اقدام و عمل
سی و یکم شهریور امسال هجدهمین سالروز درگذشت دکتر حسین خطیبی نوری، استاد دانشگاه، محقق، دولت مرد و شخصیت برجسته و تأثیر گذار در عرصۀ خدمات اجتماعی است.
 
 
 
 دکتر حسین خطیبی نوری، مرد خودساخته ای بود که به رغم عمری خدمت و تلاش مستمرّ به میهن خود، با تنی در هم شکسته و روحی آزرده رخت از این جهان بیرون برد.   خاندان.  پدرش ،شیخ محمد نوری،مدرّس و نایب التولیۀ مدرسۀ مروی بود و زمانی که شیخ مرتضی آشتیانی (د. ابان 1325)، متولیِ این مدرسه، از کار کناره گرفت و به مشهد رفت، شیخ نوری به جای او منصوب شد.خاندان خطیبی از نورِ مازندران به تهران مهاجرت کرده بودند. حسین بزرگترین نفر از پنج فرزندی بود که پدرش از همسر سومش داشت.   از دارالفنون تا دانشگاه.  خطیبی تحصیلات متوسطۀ را در رشتۀ زبان و ادب فارسی در دارالفنون به پایان برد و سپس به دانشسرای عالی رفت و پس از سه سال به دریافت درجۀ لیسانس در رشتۀ ادبیات فارسی نائل آمد. حسین خطیبی یکی از نخستین زبده تحصیل کردگان جوانی بود که به دورۀ جدید التأسیس دکتریِ ادبیات فارسی در دانشگاه تهران راه یافت. وی پایان نامۀ خود را با عنوان نثر فنّی فارسی از آغاز تا پایان قرن هفتم هجری،زیر نظر ملک الشعرای بهار نوشت و به داوری ابراهیم پورداود، علی اصغر حکمت و فروزانفر با درجۀ بسیار خوب، در 1318 حائز درجۀ دکتری در زبان و ادبیات فارسی شد. او حتی پیش از اخذ دکتری، به توصیۀ استادش ملک الشعرا، هفته ای دو ساعت در دانشگاه دستور زبان فارسی تدریس کرد. سال ها بعد نیز از پیِ درگذشت ملک الشعرا، استاد کرسی سبک شناسی، به جای وی نشست و تا واپسین ماه های 1357 در این مقام باقی ماند.
  از مدیریت کتابخانه تا مدیریت روزنامۀ رسمی. 
خطیبی پس از انجام دو سال خدمت سربازی به مدیریت کتابخانۀ دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران منصوب شد، و از آنجا که دکتر عبدالله معظّمی (د. 1350) رئیس دانشکدۀ حقوق و معاونش به ندرت می توانستند در دانشکدۀ حقوق حضور یابند، خطیبی عملاً این دانشکده را اداره می کرد. لیاقت و علاقۀ خطیبی در این کار توجه معظّمی را چنان جلب کرد که وقتی نایب رئیس چهاردهمین دورۀ مجلس شورای ملّی شد، خطیبی را به مجلس منتقل کرد، و به معاونت روزنامۀ رسمی،اُرگان مجلس شورا، برگماشت. در این منصب نیز فی الواقع تمامی امور روزنامه را می گرداند تا اینکه خود به مدیریت این نشریه برگزیدده شد. خطیبی این مسئولیت را بر عهده داشت تا اینکه در 1342 به عنوان نمایندۀ مجلس از لار انتخاب گردید. از خدمات شایستۀ خطیبی در این مدت تدوین و نشر مذاکرات مجلس شورا از اول تا پایان دورۀ ششم بود. او مخصوصاً بر سرِ گردآوری مذاکرات دورۀ اول زحمت زیاد کشید، زیرا جز بخش های ناقص و پراکنده ای از آن مذاکرات، موجود نبود؛ بیشترِ آنها در بمباران مجلس به فرمان محمد علی شاه، از میان رفته بود. خطیبی شخصاً هر آنچه را که توانست، از منابع دیگر جمع آوری کرد و موفق شد مذاکرات دورۀ اول را تدوین و منتشر کند.   اهتمام به نشر لغت نامۀ دهخدا.  در این اوان روانشاد دهخدا که حاصل یک عمر تلاش و رنج  خود را برای چاپ آماده می کرد، از اینکه هیچ توانگرِ با همتی برای تأمین هزینه های این کار سترگ پا به میدان نمی گذاشت  دلتنگ و آزرده خاطربود. خطیبی دکتر معظّمی، رئیس مجلس را از تلخکامی علامه با خبر ساخت. او نیز مشتاقانه برای دیدار استاد به خانۀ او رفت و در همانجا قول داد که حد اکثر تلاش خود را در راه تحقق آرزوی آن پیر فرزانه به کار ببرد. به دنبال تصویب مجلس شورا، کمیته ای با عضویت خطیبی تشکیل شد تا مقدّمات لازم را برای اجرای طرح نشر لغت نامۀ دهخدا فراهم آورند. به پیشنهاد خطیبی، از تنی چند پژوهشگر جوان دعوت شد تا پیرمرد را در تنظیم انبوه یادداشت های وی کمک کنند. سرانجام نخستین جلد این فرهنگ فارسی در 1325 به طبع رسید. پیشگفتار آن به قلم دکتر خطیبی و امضای عبدالله معظمی بود. کارِ درست نیز همین بود؛ چه معظمّی هم در باز کردنِ میدان فعالیت برای دکتر خطیبی نقش مهمی ایفا کرد و هم سلسله جنبانِ نشرِ یکی از بزرگترین گنجینه های فرهنگی ایران گردید.
  در جمعیت شیر و خورشید سرخ. 
خطیبی به واسطۀ عبدالله معظمی با «جمعیت شیر و خورشید سرخ» (هلال احمر امروزی) آشنا شد و متعاقبِ آن با کمک دکتر علی فرهمندی، به منظور جمع آوری اعانه اقدامات مفصلی را برنامه ریزی کرد. توفیق چشمگیر او در گردآوری مبالغی خارج از حد انتظار (600،000 تومان، که در آن زمان پول کمی نبود) جمعیت را بر آن داشت که وی را دعوت به همکاری بیشتر کند، و خطیبی بدون بی هیچ مزد و منتّتی خدمت به جمعیت را پذیرفت. در 1327 به مدیریت بخش انتشارات جمعیت منصوب شد.و با همکاری ذبیح الله صفا (د 1378) و جلال آل احمد (د.1348) مجلّۀ جمعیت را راه اندازی کرد. در اردیبهشت 1328 مدیر عامل جمعیت شیر و خورشید شد و تا اواخر 1357بارِ این مسؤلیت را بر دوش کشید. اگر چه او، با قابلیت های شگرفی که داشت، می توانست در مقام استادی دانشگاه به حدّی بسیار بیش از آنچه بدان رسید برسد، اما ترجیح داد که وقت و نیروی خود را بیشتر به دفع آلام دردمندان و کمک به بهبود زندگی محرومان اختصاص دهد.هنگامی که خطیبی عهده دار مسؤلیت جدید شد،جمعیت شیر و خورشید  فقط سازمانی کوچک با بودجه ای محدود بود.با این حال، او موفق شد جمعیت را به سرعت گسترش دهد و ده ها بیمارستان، درمانگاه، دارالایتام و مراکز امداد رسانی در سراسر ایران ایجاد کند. به منظور حصول اطمینان نسبت به تداوم و ارتقاء کیفی و کمّی کار کمک رسانی در گوشه و کنار کشور، خطیبی به تأسیس سازمان جوانان به عنوان بخشی از جمعیت شیر و خورشید کمک کرد. این سازمان با همکاری مؤثر وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش امروزی) جوانانی را برای این مقصود آماده می کرد.عشق و اعتقاد عمیق خطیبی به خدمات انسان دوستانه، انگیزه های ایثارگرانه و صداقت بی چون و چرای وی در این قسم کارها اعتماد عامۀ مردم را به او جلب کرد و باعث جذب کمک های فراوان مردمی و غیر دولتی به جمعیت شیر و خورشید سرخ شد که به
صورت پول نقد، زمین، موقوفات، فنّآوری و مشاوره های کارشناسانه اهدا می شد.
  در خدمت دکتر مصدق.
در واپسین ماه های دوران نخست وزیری محمد مصدق، خطیبی به ریاست کلّ یکی از دو دفتر او گمارده شد.وی در این مقام، مسؤل مکاتبات رسمی نخست وزیر با وزیران دولت او و نمایندگان خارجی بود.او هر روز به اقامتگاه مصدق می رفت. آخرین دیدارش با نخست وزیر درست مصادف بود با روز وقوع کودتایی که به سقوط مصدق انجامید. دکتر خطیبی که از روابط تیرۀ شاه و مصدق به خوبی آگاه بود، خود را پنهان کرد تا اینکه پس از چند روز به کار باز گشت و به ادارۀ جمعیت شیر و خورشید سرخ ادامه داد.   بعضی طرح ها و سازندگی ها.  خطیبی یکی از نیروهای بسیار مؤثر در توسعه و کارآمد کردنِ سازمان داوطلبان وابسته به جمعیت شیر و خورشید بود. اعضای این سازمان نه تنها خدمت رایگان به جمعیت می کردند، بلکه حقّ عضویت ماهیانه ای نیز می پرداختند. او طیّ دوران طولانی و پرافتخار خدمتش در راه افزایش کمّی و کیفی مراکز انتقال خون، شیرخوارگاه ها، آزمایشگاه ها، مراکز تربیت پرستار و کمک پرستار، ماما و پیراپزشکیِ وابسته به جمعیت گام های مؤثر و تحسین برانگیزی برداشت. در آستانۀ پیروزی انقلاب (بهمن 1357) جمعیت شیر و خورشید ایران بالغ بر 500 مرکز درمانی با بیش از 15 هزار تخت بیمارستانی در اختیار داشت. خطیبی برای هر چه کارسازتر کردنِ سازمان امداد گرانِ جمعیت نیز فراوان زحمت کشید. در زمان تیرگی روابط ایران و عراق که به دستور صدام حسین، هزاران هزار مهاجران ایرانیِ ساکن در عراق با وضع تحقیرآمیزی از این کشور رانده شدند، جمعیت شیر و خورشید، تحت مدیریت کارآمد و کارساز خطیبی به یاری آنان شتافت و حتی المقدور از مصائب و آلام بی خان و مان های هموطن کاست. جمعیت خدمات مشابهی را نیز در حق کردهای بارزانی که به ایران پناه آورده بودند، مبذول داشت و برای آنان اردوگاه هایی در چند شهر ایران بر پا داشت.
  خدمات برون مرزی. 
به علاوه، جمعیت، به سعی و اهتمام خطیبی، خدمات پزشکی-درمانی در چند کشور همسایه مانند اردن، عربستان سعودی، و شیخ نشین های حاشیۀ خلیج فارس انجام داد، از جمله بنای چند بیمارستان بسیار مجهّز (برای فهرست کامل تری از اقدامات انسان دوستانه و خدا پسند خطیبی، نگاه کنید به سایت جمعیت هلال احمر جمهوری اسلامی).   ایجاد مهد کودک.  یکی از خدمات ابتکاریِ دکتر خطیبی ایجاد مهد های کودک برای نگهداریِ فرزندان کارگران و دیگر مستخدمان فقیر در طول روز بود. او خود واضع نام «مهد کودک» بود و فکر چنین نهادی را زمانی پیدا کرد که به دعوت صلیب سرخ فرانسه به این کشور رفته بود.از طنزهای روزگار اینکه تنها ممرّ درآمد او در بخشی از واپسین سال های عمر، مهد کودک همسرش ، در محلّۀ قلهک، اول خیابان دولت (کلاهدوز فعلی) بود: محلی که ظاهراً در قسمتی از آن خود و خانواده اش زندگی می کردند و چند سالی بعد از آنجا نقل مکان نمودند.
  در مجلس شورای ملّی. 
چند سالی پس از انتقال به مجلس شورا، ظاهراً علی رغم انتظار او، دکتر خطیبی به عنوان نمایندۀ مردم لار برای دورۀ بیست و یکم مجلس شورا انتخاب شد. برای دوره های بیست و دوم تا بیست چهارم مجلس، این بار نه از لار که از تهران، انتخاب شد. در اواخر مجلس بیست و یکم، وی نایب رئیس شد و تا پایان دوران نمایندگی اش این مقام را برای خود حفظ کرد.
  بر مسند تدریس.  
خطیبی زندگی شغلی خود را با دبیری در دبیرستان ها آغاز کرد.سپس به عنوان مربّی در دانشگاه تهران به تدریس دستور زبان فارسی پرداخت تا اینکه به مرتبۀ دانشیاری و، سرانجام، به مقام استاد سبک شناسی در نثر و نظم فارسی ارتقا یافت. او عهده دار تعلیم این درس در دانشگاه و دانشسرای عالی تهران بود،و تا بهمن 1357 که از دانشگاه اخراج شد، در این منصب علمی باقی ماند. اشتغال تمام وقتِ او به جمعیت شیر و خورشید سرخ فرصت چندانی برای تحقیقات دانشگاهی و نشر مقاله و کتاب به او نمی داد.تنها آثار منتشر شدۀ او در قالب کتاب، یکی تاریخ تطوّر نثر فنی، قرون ششم و هفتم ( تهران، 1344) و فنّ نثر در ادب پارسی: تاریخ تطور مختصّات و نقد نثر پارسی از آغاز تا پایان قرن هفتم ، جلد 1،(تهران، 1364، تجدید چاپ 1375) است؛ این کتابِ دوم اساساً ویرایش مبسوط تری از رسالۀ دکترای او است. خطیبی دستنویس جلد دوم این اثر را فراهم کرده بود، که دست اجل مجال نشر آنرا به وی نداد.او در نظر داشت نقد و بررسی فنّ نثر و بعضی از «ژانر» های آن را تا قرن چهاردهم ادامه دهد. این اثر نه تنها نشان دهندۀ تتبّعِ انتقادی و گستردۀ خطیبی در ادبیات منثور کلاسیک فارسی است، بلکه گواه صادقی هم بر شمّ صائب ادبی و احاطۀ ستودنی وی بر نثر فارسی است. نگارش محققانه، منسجم و استوار، و در عین حال، خوش آهنگ و دلنشین او حکایت از قریحۀ شاعرانۀ او نیز دارد. اگر چه او ادعای شاعری نداشت، و عموماً نیز به عنوان شاعر معروف نبود، اما اشعاری که از او بر جای مانده (از جمله سروده های دوران زندان وی) هم بر شناخت استادانۀ او از ظرایف و محسّنات شعری دلالت دارد هم بر طبع توانای او در شاعری. خطیبی اندوختۀ چندین هزار بیتی از سروده های گویندگان پیشین ایران در حافظه داشت. در نتیجۀ همین شعر شناسی و استعداد شاعری هم بود که از حاصل مطالعات مفصل خود در دیوان های شاعران کلاسیک یادداشت هایی فراهم آورده بود تا به موقع آنها را در دو جلد تدوین و منتشر کند. با وجود اشتغالات غیر دانشگاهیِ فراوان، خطیبی افزون بر بیست مقاله، که طبعاً بیشتر آنها در موضوعات سبک شناختی بود، در نشریات مختلف به چاپ رساند.آخرین اثر تحقیقی وی نوشته ای بود دربارۀ ملک الشعرا بهار، استاد و الگوی وی از بسیاری جهات، که چند ماهی پیش از درگذشتش، در مجلس بزرگداشت بهار (پاریس، اردیبهشت 1380) عرضه کرد، که بعدها در کتاب رنج رایگان او نشر شد. دو وجه مشترکِ برجسته میان این استاد و شاگرد، یکی حوزۀ مطالعات دانشگاهی و دیگری گرایش های اجتماعی-سیاسی آنها بود.اشتغال جدّیِ آنها به این دو حوزه بود که برایشان گرفتاری ها به بار آورد و هر دو را، به فاصلۀ حدود 45 سال، روانۀ زندان کرد و روح و جسمشان را فرسود؛ منتها دوران محبس شاگرد نزدیک به چهار برابر ایامی بود که استاد در بند سپری کرد.   در محضر درس خطیبی.  دو سال تحصیلی ( مهر 1338- خرداد 1340) دانشجوی درس سبک شناسی او بودم: سال اول در باب نثر و سال دوم دربارۀ شعر فارسی. از روش ادارۀ کلاس هایش در دانشگاه تهران خبر ندارم، اما در کلاس های دانشسرای عالی، تمامی تدریس او محدود می شد به آنچه از حافظه القا می کرد و دانشجویان از آن یادداشت بر می داشتند. او هرگز نه متن درسی داشت و نه مطالبی اضافی برای خواندن بیرون از کلاس تعیین می فرمود. این کارِ او قابل درک بود؛ با اشتغالات سنگینی که در مجلس شورا و شیر و خورشید شرخ بر عهده داشت، نمی توانست زمان بیشتری صرف مسؤلیت های دانشگاهی خود بکند. در طول تمامی مدتی که در خدمتش بودیم، فقط یکی بار، بلا مقدمه خطاب به یکی از دانشجویان، کوتاه و مختصر، گفت :«برای جلسۀ بعد در بارۀ نخستین مثنوی سرایان صحبت کنید»، والسلام. دیگر نه توضیحی داد نه نظر آن دوست دانشجو را جویا شد.حالت بسیار جدّیِ چهرۀ او و رسمیتی که در رفتار و گفتارش بود، فضای پُرابهّت، نه مَهیبی، را پیرامون او به وجود آورده بود، به گونه ئی که دانشجویان احساس می کردند نباید از او سؤال کنند؛ شاید هم احساس نادرستی بود. به هر حال، ارتباط در کلاس های استاد کلّاً یک طرفه بود.با این این همه، گیرایی و جاذبه ای در کلامش بود که دانشجویان ملول و خسته نمی شدند، البته به استثنای یکی دو نفر که راه گم کرده و اشتباهاً از رشتۀ ادبیات فارسی سر در آورده بودند آخرین دیدارم با استاد، پیش از خاتمۀ تحصیلات دورۀ لیسانس، در جلسۀ امتحان شفاهی درساختمانی (در محلۀ سیّد خندان) بود که اصلا به عنوان هتل ساخته شده، و موقتاً برای دانشسرای عالی اجاره شده بود، همان ساختمانی که در زمان جنگ عراق و ایران، محل استقرار جنگ زدگان شد.   سخنوری و طلاقت لسان.  یکی از امتیازات خطیبی قوّت بیان و حسن تقریر بود که به برکت آن می توانست، در مقام آموزگار، دانش خود را بهتر منتقل کند و در مقام مدیری مسؤل طرح هایش را به دیگران بقبولاند و حمایت آنها را جلب کند. او که به زبان ادب فارسی تسلطی کافی داشت و با آداب و قواعد سخنوریِ تأثیر گذار نیک آشنا بود، ثابت کرد که گوینده یی ترزبان و فصیح است. از آنجا که خطیبی هم خوش بیان و زبان آور بود هم حافظه یی استثنایی داشت، معروف بود که ملک الشعرا بهار در کلاس های سبک شناسی گاه از او می خواست تا نمونه های شعری طولانی را بخواند. در کلاس های خودِ او که من افتخار شرکت در آن را داشتم، هیچ گاه ندیدم که در خواندن نمونه های شعری مختلف از گویندگان مختلف، به یادداشت های از پیش فراهم شده ای نگاه کند. او حتی اکثر نمونه هایی را که از نثر قُدما تقل می کرد از حافظه می خواند و به ندرت به دفتر یادداشت هایش مراجعه می کرد.در مقام معاونت رئیس مجلس شورا، خطیبی بود که بیشتر جلسات را اداره می کرد تا عبدالله ریاضی، رئیس مجلس، زیرا در شیوایی بیان و نفوذ کلام به مراتب از رئیس خود برتر بود. در سال هایی که گرفتار زندان بود، نزدیک به 5000 بیت دربارۀ تاریخ و فرهنگ ایران سرود و در حافظه نگه داشت. چند سالی پس از رهایی او از زندان، چند بار به دیدارش رفتم – اول بار با همراهی بهمن بوستان (د. آبان 1393) – استاد که دیگر آن صدای رسای سال های قبل را نداشت، دو سه نوبت از اتفاقات و دلهره های زندان برایم گفت. در یکی از آن دیدار ها، بخشی از همین 5،000 بیت را از حافظه برایم خواند. گر چه نفس و صدایش چندان یاری نمی کردند، ولی فصاحت و گیرایی بیانش تغییری نیافته بود. او چکامه ای بلند هم که به وزن و ردیف یکی از قصاید خاقانی سروده، و در واقع حسب حال خودش بود، بدون اندک مکثی، یکسره از حافظه باز خواند. در تمامی آن مدت، گاه و بیگاه چهرۀ خطیبیِ دهه های 30 و 40 را با خطیبی دهه های 60 و 70 مقایسه می کردم و می دیدم که طیّ این چند دهه چه بر او گذشته است.   ظاهر و باطن خطیبی.  اکنون که به آن سال ها می اندیشم، به نظرم می رسد که خطیبی خود را طوری تربیت کرده بود که شخصیتی چند بُعدی داشته باشد و هر یک از آن ابعاد و جهات را در جای مناسبش ظاهر سازد. به دانشگاه که می آمد، بسیار رسمی و به اصطلاح«شقّ و رقّ» گام بر می داشت، به قسمی که دانشجویان به خود اجازه نمی دادند به او نزدیک بشوند، چه برسد با او «چاق سلامتی» بکنند. با وجود این، در مواقعی دیدم و بعد ها از افراد مختلف شنیدم که پُشت آن ظاهر بسیار رسمی و جدّی، و حتی بعض اوقات عبوس، مردی مهربان، فروتن و خاکی ایستاده است. او به اقتضای مناصب و اشتغالاتش در دانشگاه، مجلس شورا، و جمعیت شیر و خورشید از سویی، و میدان های فعالیت های اجتماعی و امدادی از دیگر سو، با طبقات مختلف مردم از عالی و دانی و عاقل و عامی سر و کار داشت و یاد گرفته بود که در مواجهه با هر یک ازآنها چگونه باید رفتار و گفتگو کند در نتیجه، ممکن بود گاه به چشم کسانی که با او چندان آشنایی نداشتند، بیش از اندازه رسمی، عبوس و شاید متکبّر و خود پسند بنماید، ولی واقعاً چنین نبود. او در بسیاری موارد و مواضع نشان داد که در خلوت نه چنان است که در جلوت، و در جاهایی که اقتضا می کرد بسیار «خودمانی» و زود آشنا بود. خطیبی از ظرافت طبعی قوی و استعداد طنزپردازی برخوردار بود و شمار زیادی  خاطره های شنیدنی و شیرینی از عهد جوانی و سال های خدمتش در دانشگاه، مجلس شورا و سفرهای متعدد خود در داخل و خارج به یاد داشت که با بیان آنها وقت مصاحبان خود را خوش می داشت. فراموش نمی کنم آن شبی را که با جمعی از همکاران دانشگاهی در منزل دکتر مهدی ماحوزی در خدمت استاد بودیم و او با خاطراتِ یکی شیرین تر از دیگرش همه را مجذوب قدرت حافظه و طنز دل انگیز خود کرد.   دیداری مجدد پس از 13 سال. در نیمه های سال 1353 که بیش از دو سه ماهی از شروع خدمتم در داشسرای عالی، شعبۀ زاهدان، نمی گذشت، دکتر خطیبی همراهِ بخشی از هیأت دولت وقت برای رسیدگی به امور سیستان و بلوچستان به زاهدان آمدند. در ضیافتی به مناسبت ورود آنها در هتل جلب سیاحان، استاد را سیزده سالی پس از خاتمۀ تحصیلاتم در دانشسرای عالی تهران، دیدم. به خدمتش رفتم و گفتم که افتخار دانشجویی اش را داشته ام. به حالتی مهرآمیز زیر بازوی من زد و به سوی عده ای از مقامات که آن سو تر ایستاه بودند کشید و عباراتی به این مضمون بیان فرمود: ایشان رئیس دانشسرای عالی و دانشجوی من بوده است. خطیبی وزیر نبود ولی حضور پُر تحرّکش در آن مکان محسوس تر از حضور چندین وزیر بود. پس از آن روز، دیگر او را ندیدم تا 16 سال بعد در شهریور 1369 در برابر بیمارستانی در تهران. در نخستین روز آن ماه دکتر پرویز ناتل خانلری در 77 سالگی  به دنبال رنج های فراوان جسمی و روحی که به ناروا بر او روا داشته بودند، شمع وجودش در آن بیمارستان خاموش شده بود؛ اینک  گروهی از خویشان و یاران و ارادتمندان او برای ادای احترام و وداع آخرین به آنجا آآمده بودند خطیبی در پیاده روِ سمتِ مقابل بیمارستان با شاپویی بر سر وعصایی در دست به دیوار تکیه داده بود. چروک ها برچهره اش نقش بسته بود و ته رنگ زردِ آن حکایت از نارسایی قلبیِ او داشت. پیش رفتم و سلام کردم. در آنجا مجال گفتگوی زیاد نبود. پرسیدم چگونه و کجا می توانم خدمتش برسم و او فرمود که در محل مهد کودک همسرش در اول خیابان دولت زندگی می کند و خواست که به سراغش بروم. پیکر بی جان خانلری بر دوش یارانش از بیمارستان به کنار خیابان و از آنجا به آمبولانس منتقل شد؛ و بدین سان، سرایندۀ «عقاب»: لحظه ای چند بر این چرخ کبود      نقطه ای بود و سپس هیچ نبود یار و همکار پنجاه شصت سالۀ او که از انظار ناپدید شد، خطیبی را دیدم که آرام آرام و غمگنانه در پیاده روِ سمت بیمارستان رو به پایین قدم بر می داشت و هم زمان با آن، دکتر عباس زریاب (د.بهمن 1373) هم از پایین به بالا می آمد. در چند قدمی یکدیگر، زریاب به لبخندی که اندوه از آن می بارید فرمود: "کاروان شهید رفت از پیش" و استادم، بی درنگ، افزود:"وآنِ ما رفته گیر و می اندیش". تصور می کنم یکی دو سال قبل از باز نشستگی ام (1378) از دانشگاه تربیت معلم (خوارزمی فعلی) بود که روزی به ساختمان اداری دانشگاه واقع در خیابان خاقانی، که در اجارۀ این دانشگاه بود، وارد شدم و استاد خطیبی را در پایین پلکان ایستاده دیدم، با چهره ای تُرنجیده و قامتی اندک خمیده. انتظار دیدن هر کس و هر چیزی را داشتم جز دیدار استاد، آن هم در آن هیأت و در چنان مکانی. شگفت زده عرض ادب کردم و از سبب حضورش در آنجا پرسیدم. فرمود دخترش، لادن، در آزمون ورودی برای دانشگاه تربیت معلم شعبۀ یزد، پذیرفته شده است. حالا استاد درخواست داشت که دانشگاه تربیت معلم مرکزی، مطابق مصوّبۀ وزارت علوم، با انتقال دخترش از یزد به تهران موافقت کند. استاد را روی صندلی یی که یکی از دانشجویانش، خانم دکتر سلطانی، آورده بود نشاندم و به سرعت خود را به دفتر رئیس دانشگاه، دکتر مدقالچی، در طبقۀ پنجم رساندم. درخواست استاد خطیبی قبلا روی میز او گذاشته شده بود، اما ظاهرا رئیس التفات چندانی به آن نکرده بود. خوشبختانه دفتر او خلوت بود. خوب، ما هر دو در یک دانشگاه خدمت می کردیم و یکدیگر را می شناختیم. بلا مقدمه گفتم: «می دانید چه شخصیتی در طبقۀ اول به حال ناتوان در انتظار تصمیم شماست».و او گفت «نه، چطور؟». شمه ای از مقام علمی و خدمات کم نظیر اجتماعی او گفتم. گفت«حالا چه می خواهی و من چه باید بکنم؟» گفتم با انتقال دخترش به تهران موافقت کنید. انتظار نداشتم که درخواست مرا، که در واقع خواستۀ استادم بود، بلادرنگ بپذیرد، ولی پذیرفت و مرا سپاسگزار حُسن نیت و بزرگواریش کرد. موافقت خودرا نوشت و امضا کرد و من این مژده را پس از یکی دو دقیقه به استاد رساندم. دو سه هفته پس از این تاریخ، لادن تلفنی از من تشکر کرد. از اینکه در آن روزهای ناگوار توانستم اندکی خاطر استاد را شاد کنم غرق در سرور شدم. مع ذلک، نمی توانستم دقایقی را که حضرتش غریب وار در آن سرسرای دلگیر ناآشنا ایستاده بود با دقایقی که با هیبت و هیمنۀ تمام به سرسرای ورودی دانشرای عالی، واقع در سید خندان تهران، قدم می گذاشت و شکوه مندانه از برابر نگاه پُر از تحسین دانشجویان می گذشت، مقایسه نکنم. وَاعتَبِروا یا اولی الاَبصار. ما بارگهِ دادیم این رفت ستم بر ما      بر قصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان  
سال های پایانی. 
چند روزی از پیروزی انقلاب 1357 نگذشته بود که در جوّهیجان زده و ملتهب آن زمان، دکتر خطیبی دستگیر شد و به زندان افتاد. گناه او ثابت نشده به اعدام محکوم شد، لیکن، از سویی، بعض عناصر معقول ترِ رژیم انقلابی که از خدمات انسانی خطیبی خبر داشتند، پا در میانی کردند، و از سوی دیگر، در دادگاه تجدید نظر بی گناهیِ او از هر جرم و ناپاکدستی ثابت شد. به علاوه، به کسانی که کمر به هلاک خطیبی بسته بودند تفهیم شد که وی شوهر نوۀِ آیت اللهِ سید ابوالقاسم کاشانی(د 1340) است. این عوامل دست به دست هم داد و حکم اعدام به شش سال زندان تبدیل شد، که این نیز چندی بعد به چهار سال و نیم کاهش یافت. سرانجام، با جسمی ناتوان و روحی به هم ریخته و دلی پُر حسرت از رنج رایگان و خدمت بی مزد و منّت خود از محبس بیرون آمد ولی دلهره های آن تا زنده بود با او بود: بی مزد بود و منّت هر خدمتی که کردم       یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت خطیبی از دانشگاه که مأمور خدمت در مجلس شورا شد، دیگر حقوقی از دانشگاه دریافت نکرد. آن طور که خودش می فرمود، زمانی مجلس شورا، قطعه زمینی را در ناحیۀ الهیّه به اِزای حقوق، رسماً به استاد واگذار کرده بود. متعاقب دستگیری وی این زمین نیز مصادره شد. حال پس از آن همه ستم و بی عدالتی که بر او رفته بود، زمین مصادره شده به او باز گردانده شد. استاد آنرا به مبلغ 40 میلیون تومان فروخت؛ با نیمی از آن آپارتمانی در کوی گلفام، خیابان آفریقا (جُردن سابق) خرید و نیمۀ دیگر را در بانک گذاشت تا از سودش گذران زندگی کند. من چندین بار دکتر خطیبی را در همین خانۀ جدیدش دیدار کردم؛ بار اول با بهمن بوستان بود که از مراحل آماده سازی جلد دوم کتاب فنّ نثر در ادب پارسی با استاد مذاکراتی کرد .روح بوستان همانند نامش باد که همواره به یاری اهل فضل و هنر می شتافت، چون خود اهل فضل و هنر بود. در 1370 دانشگاه تربیت مدرس از استاد خطیبی دعوت کرد که به دانشجویان کارشناسی و دکترای این دانشگاه سبک شناسی درس بدهد.و راهنمایی پایان نامه های دکتری را بر عهده بگیرد. خطیبی هم، به رغم ناتوانی جسمانی، خوشبختانه دعوت را پذیرفت. دانشگاه می خواست برای آمد و شد او اتومبیل بفرستد ولی استاد ترجیح می داد که به هزینۀ خودش با اتومبیل های کرایه ای این کار را بکند. دانشگاه تربیت مدرس افتخاری برای خود کسب کرد که دانشگاه تهران باید همیشه حسرت آنرا بخورد.البته خطیبی اولین و آخرین استادی نبود که مورد بی مهری دانشگاه تهران قرار گرفت. دانشگاه امام صادق نیز از دکتر خطیبی دعوت مشابهی کرد. با همۀ این احوال، استاد زیر فشار خاطرات هولناک دوران زندان، در هول و هراس مستمر زندگی می کرد تا اینکه، نه به عارضۀ بیماری قلبی که به علّت سرطان جگر فرمان یافت و در گورستان امامزاده طاهر، بر سرِ راه تهران-کرج، در آغوش خاک آرام گرفت. روانش شاد باد که "رنج
رایگان» برد اما نام نیک بر جای نهاد.
 
 
  منابع:  
تربتی، محمد«در اندوه درگذشت دکتر حسین خطیبی»، بخارا، جلد 19، 1380، صص 316-322؛ خطیبی، حسین، فنّ نثر در ادب پارسی، تهران، 1375، چاپ دوم؛ همو، رنج رایگان، خاطرات سیاسی، فرهنگی، و اجنماعی تهران، 1382؛ رسولی، مرتضی،(مصاحبه با حسین خطیبی)، تاریخ معاصر ایران، جلد 2، ش 6، 1377، و جلد 2، ش 7، 1377؛ عاقلی، باقر «خطیبی، دکتر حسین»، شرح حال رجال سیاسی و نظامی معاصر ایران، 3 جلد، تهران، 1380؛ قنبری، امید، «دکتر حیسن خطیبی»، نامۀ انجمن، جلد 1 (1380)، ش 2، صص 173-174؛ کتاب ماه، ادبیات و فلسفه، جلد های 46-47، تهران، 1380، ص 113. مجدالدین کیوانی شهریور 1395
تاريخ: ۱۳۹۸/۶/۳۰

نظر کاربران
نام:
پست الکترونیکی:
نظر شما: